محتاج چشمان توام !
وقتی که چون خورشید گوی آتشین لبریز، نه! سر ریزم از آتش
دایم چرا می ترسم از چشمان تو ،یعنی که می پرهیزم از آتش
دیدی تمام پیکرم آتش، شدم خاکستر، اما خوب می دانی !
وقتی تو باشی در کنارم، همچو ابراهیم برمی خیزم از آتش
من تکدرخت جنگل تنهایی ام ، در این خراب آباد بی روزن !
من تکدرخت جنگلم ،هان برگ برگم شعله ور ، پاییزم از آتش
وقتی در آغوش خیالم رنگ چشمان بنفش نقره وش سبز است
من سبز سرخم ،سرخ سبزم ،مثل گوی آتشین لبریزم از آتش
محتاج چشمان توام ! رنگی بگیران از نگاهت در من خاموش
دیگر نمی خواهم فراری باشم از چشمت و هی بگریزم از آتش
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 12:12  توسط علي آستانه
|
رنگ نگاه
با مشکی چشمان شما یک دو دهن فاصله دارم
از روشنی شام سیاهم سه برابر گله دارم
صدها گره ی کور میان من بخت تو نوشتند
با اینهمه مشتاق توام،هان،چقدر حوصله دارم
یک دست میان من ودستان شمافاصله افتاد
آنقدر هوا خواه توام با من من مساله دارم
از حال دلم آینه تیرگی عشق چه پرسی
وقتی که ترک خوردگی یک دو سه صد زلزله دارم
عمریست بدنبال خودم می دوم وخسته عشقم
آنگونه که از فرق سرم تا نوک پا آبله دارم
ای کاش که رنگی بچکد بر دلم از بهت نگاهت
حالا که به اندازه ی دنیای خدا مشغله دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:44  توسط علي آستانه
|
دريایی ها(۱)
دريا
اضطرابش را
ساحل مي داند وصخره
وآرامشش را
تنها
ماهيان مي فهمند
ومردي كه خود را
به دريا مي سپارد
دريايي ها (2)
دريا
چشمهاي توست
كاش سينه ام
گاهواره دريا بود
دريايي ها (3)
كاش
چشمهاي تو
مي فهميد
چقدر
تشنه ي
آبم
دريايي ها (4)
التماس دستانم را
مشت مشت
در چشم بغض مي كنم
وتو
نگاه مهربانت را
–حتي –
از من دريغ مي كني !
دريايي ها (5)
تو مي خندي
وبي لحظه اي درنگ
شكل ديگر عشق
شكوفه مي دهد
من
آيينه ها را
پلك مي زنم
واتفاقي سبز
به بار مي نشيند
دريايي ها (6)
دوات دلم را
برداشتم
كه بر دريا
نامت را
سبزبنويسم
كاغذهاي نمور آسمان
چقدر كوچكند
دريايي ها (7)
اگر خدا
نمي خنديد
جهان
سبز نمي شد
واگر
تونمي خنديدي
چگونه مي توانستم
حرف بزنم!
دريايي ها (8)
مردان ماهيگير
خوب مي دانند
هرموج
فقط
يك بار فرصت دارد
سرش را
برساحل بكوبد
دريايي ها (9)
گندم را
پدرم خورد
وگناه سهم من شد
عصيان
گامهاي كوچكم
بر كوچه هاي تنگ قديمي
قرعه اي
كه به نام من افتاد
دريايي ها (10)
دستهايت
دو پاره خورشيدند
وشب
مهتابي و روشن
تصوير مبهمي
ازسايه روشن
اندام توست
كه در چادري سياه
پيچيده است .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:37  توسط علي آستانه
|
شکفتم در بهاران نگاهت
و باریدی مرا از ابر آهت
مرا مجنون خود کردی و رفتی
برو لیلی ! خدا پشت و پناهت !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 10:50  توسط علي آستانه
|

فرشته،آسمان،لبخند
غزل غزل به دلم التهاب می بارید
دمی که از دهنت شعر ناب می بارید
کسی به وسعت یک پلک هم نمی خندید
که واژه ها همه با اضطراب می بارید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 10:21  توسط علي آستانه
|
به بهانه ی سالگشت
روزهای خون و خاکستر
دوستي داشتم فومني ،حدود يك ماه قبل ديدمش ،
كوتاه بي مجال گفت وشنيد ؛ سرحال نبود اما؛
جمعه اعلان فوتش برديوارهاي شهر مبهوتم كرد.
باورم نشد عكس اعلاميه قديمي بود،
بارخت وريخت جبهه وريش نرم وتازه ي جواني !
ترديدم بيشتر شد!فكر كردم حتما" خودش نيست !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 19:7  توسط علي آستانه
|
بي تو دلم درهياهوي كوچ است
گویی كه عمرم پر از هيچ وپوچ است
روزی نباشي مگر مي توان بود؟
مفهوم بودن دگر بي توپوچ است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 18:31  توسط علي آستانه
|
سلام !
شايد اندكي اين مثنوي تاخير شده باشد كمي بگذاريد به حساب بي حالي و اينكه توفيق رفيق بود تا باجمعي از ياران همدل زائر خانه خدا باشم
واينهم از دلمشغولي هاي زيارت!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:22  توسط علي آستانه
|
آنقدربر نگاه خودم غبطه خورده ام
گويي كنار سايه خود مرد مرده ام
بس روبروي آينه ي دل نشستم و
هي خاطرات مبهم فردا شمرده ام
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:42  توسط علي آستانه
|
هر شب مي آيي سوي من باشادي ودست افشاني
بابوي نگاهت مستم يك چشم كه مي گرداني
در رقص سماعي ديگر درجذبه وحالي ديگر
مي چرخي ومي چرخم من دردايره ي حيراني
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9:19  توسط علي آستانه
|